تبليغاتX
اشـــــــــــــك شبـــــــــانه
اشـــــــــــــك شبـــــــــانه
حـــرف دلـــــم رو مــــی زنــــم
نگارش در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط نــــويــــــــــــد

صبح است و باد کمی در نگرانی جدایی شب و روز می رقصد که دل از شب بگیرد و روز را رها

چه کسی گفته روز و شب با هم نزاع دارند ؟

چه حکایت عاشقانه ای!!!!!

روز و شب که بودنشان را از آفتاب وام دارند تنها دمدمه های صبح کمی یکی می شوند آن وقت که نمی دانی

نه روز است نه شب . عشق است

گفتم که باد می وزد . نماز را خوانده ام کنار سجاده دراز می کشم . نسیم دست از سر شب و روز می کشد

می آید کمی با سپیدی سجاده نمازم حرف می زند می خندم و حظّ می کنم چه لحظه های دل انگیزی

آفتاب زده و نزده ، من خوابم یا بیدار نمی دانم؟! اما این خلسه را دوست دارم بی نهایت

یادم می رود باید آدمهای گیر کرده در صف بانک را امروز تماشا کنم

یادم می رود که کارهای نیمه کاره روی میز کارم مشتاق دستهای من اند

یادم می رود که چهار چوب را در نوشتن باید رعایت کنم

یادم می رود فعل های ماضی و مضارع در دو زمانه اند و من نمی توانم بندهای یک پاراگراف را یک در میان

برایشان تقسیم بندی کنم

یادم می رود خیلی چیزها را

هنوز نسیم گلهای ریز سجاده را تغییر شکل می دهد و همزمان با پرده هم رقص می شود و من سرشار از

انگیزه های خوب برای یافتن باید های بیشتر که فردا صبح همه اشان را به باد بدهم.




نگارش در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط نــــويــــــــــــد

با دل میگویم تا بدل بنشیند

امروز روز تولد امام هشتم ما مسلمانان یعنی همان شیرمرد دوران مردانگی امام رضا (ع) هستش ، این روز و اول بخود ایشان بعد به بزرگان (امامان) و در آخر به سیدها تبریک عرض میکنم .

امروز با یکی از دوستانم در ایران کار داشتم ، سراغش و گرفتم گفتند که رفته مشهد ! تا اسم مشهد اومد لرزه ای بپا و دلم افتاد و بفکر فرو رفتم .

بخودم گفتم چرا من نه ؟ چرا بما همچین افتخاری نداده اند تا روز تولدشان در خانه شان باشیم . نمیدونم شاید ما همچین لیاقتی رو نداریم !!!

شده جریان همون کلاغ که میخواسته بره حرم امام رضا (ع) ولی روش نمیشده و میگفته که اونجا جای کبوترهای سفید ، نمیتونم بگم خودتون بخونید :

تو دل یه مزرعه یه کلاغ رو سیاه

هوایی شده بره پا بوسه امام رضا (ع)

اما هی فکر میکنه اونجا جای کفتراست

اخه من کجا برم یه کلاغ که رو سیاست ؟

من که توی سیاهیا از همه رو سیاه ترم

میون اون کبوترا با چه رویی بپرم ؟

تو همین فکرا بودش کلاغ عاشقمون

یه دلش میگفت برو یه دلش میگفت بمون

که یه هو صدایی گفت تو نترس و راهیشو

به سیاهی فکر نکن تو یه زاعری برو

من که توی سیاهیا از همه رو سیاه ترم

میون اون کبو ترا با چه رویی بپرم ؟

دل میگویم تا بدل بنشیند : یا امام رضا (ع) از دل و خواسته های ما باخبری،نمیگویم آنها را بمن بدون تلاشم عطا کن !! میگویم کمکم کن تا در تلاشم برای رسیدن باونها موفق شوم .

نگارش در تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388 توسط نــــويــــــــــــد

یه شب خوب تو آسمون

یه ستاره چشمک زنون

خندیدو گفت کنارتم

تا آخرش تا پای جون

ستاره قشنگی بود

آرومو و نازو مهربون

اون شد عشق من منم شدم عاشق اون

ولی زیاد طول نکشید عشق منو ستاره جون

یه ابر اومد ستاره رو دزدیدو برد نامهربون

حالا شبا به یاداون

زل می زنم به آسمون

دلم می خواد داد بزنم این بود قول و قرارمون

تو رفتی و از خودتم نزاشتی حتی یک نشون

نگارش در تاريخ دوشنبه بیستم مهر 1388 توسط نــــويــــــــــــد

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ

 است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي

 كه از كنارم گذشتی... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است،!!!؟؟؟

نگارش در تاريخ سه شنبه هفتم مهر 1388 توسط نــــويــــــــــــد
سلام دوستان خوبید وای چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود من کم کم  دیگه راحتر میام اینجا ببخشید که دیر اومدم وبلاگم چقدر کم بازدید شده دیگه به من سر نمی زنید؟


از فردا دیگه راحتر میام پس فعلا دوستان گلم

نگارش در تاريخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388 توسط نــــويــــــــــــد


بچه امروز وبلاگم یک ساله شد . وبلاگ جونم تولدت مبارک

در اینجا جا دارد  از دوستانی که با نظرات خود ما را راهنمایی کردند تقدیر و تشکر بکنم و امیدوارم در تمام دوران زندگی موفق و پیروز باشند.


نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط نــــويــــــــــــد

 همیشه فکر میکردیم چون گرفتاریم به خدا نمیرسیم

اما چون به خدا نمیرسیم گرفتاریم

 

پ ن : ببخشید دوستان که دیر شد من یکم گرفتار هستم و تا ۱۶ شهریور نمیتونم بیام بازم میگم ببخشید که دیر شد منتظرم باشید زودی میام پس فعلا

نگارش در تاريخ دوشنبه پانزدهم تیر 1388 توسط نــــويــــــــــــد
یا علی


روز پدر مبارک



بابا جونم روزت مبارک امیدوارم همیشه و همه جا با یاد امام علی (ع) زندگی کنی

نگارش در تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388 توسط نــــويــــــــــــد


آیا عشق هم غروب داره ؟

 

 

پ.ن: دوست دارم بدونم خواهشا جوابمو بدین.
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 توسط نــــويــــــــــــد
نمی خوام بگم قدر گل ها دوستت دارم چون روزی پرپر می شوند نمی خوام بگم قدر خورشید دوستت دارم چون روزی پشت ابر می مونه

آره عزیزم دیگه دنیا کاری با من نداره آره عزیزم بازم تنها شدم ، بازم باید خودمو بشکنم بازم ... بازم

تنهایی دیگه برام شده زندگی تنهایی برام شده عادت  هر روز باهم صحبت می کنیم حرفهای همو گوش می کنیم  آره عزیزم تنهام  تنهــــــــــــــــــــــا


درباره وبلاگ

& همـيشه دوســت داشتــم ابر باشـم . چـون ابر انقــدر شهــامت داره که هـر وقت دلـش ميگيره جلوي همه گريه کنه &
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ